تبليغاتX
جوان امروز
ما برگشتیم ...

 

سلام - بالاخره برگشتم !

می دونم دوریم خیلی براتون سخت بود و فکر می کنم تا حالا از دوری ما یه چند صد تایی به آمار خودکشی ها اضافه شده ولی خوب چه کنیم تا بوده اینطوری بود !

خوشگلی این دردسر ها رو هم داره!!!

یه عکس جدید هم دارم از خودم که بالا دارید می بینید، اشکالی نداره ، بهتون اجازه می دم عکس هامو بردارید بچسبونید به در کمدتون !

مامانم اینایی ها عکس سمت راست رو بردارن ، دوستان بسیجی هم می تونند از عکس بالا استفاده کنند!

دیگه چی می خواید!!!

راستش رو بخواید این چند وقت که نبودم چند دلیل داشت :

۱ - اصلا حال و حوصله یعنی دل و دماغ هم نداشتم که بیام .

۲ - یه مدت تو خونه آپ می کردم که سر ماه دیدم اوه اوه اندازه پول خون آدم برامون قبض تلفن اومده، این شد که قید اینترنت تو خونه رو زدم.

۳ - می مونه محل کار که اونم بعضی وقت ها از این و اون خواهش می کردم که آی دی بدن ما کار کنیم اون ها م یواشکی آی دی رو می زدن که من نبینم بعد یه مدت هم دیدم هی دارن کلاس می ذارن که قید اون ها رو هم زدم.

ولی بعد دیدم اینطوری نمی شه گفتم باید یه آی دی برای خودم دست و پا کنم این شد که شروع کردم .. آره قربونش یه همکار داریم اوه اوه اوه از اون مامانم اینایی ها از اون شروع کردم، به قول یه نفر انقدر چشم چرونی (البته از نوع حلالش) کردم تا بالاخره تونستم طوری که نفهمه من دارم نگاه می کنم بعد از کلی سر چرخوندن و چشم و چپ کردن یواشکی آی دی اون رو حفظ کنم و حالا بیام اینجا .

واقعا دست مریزاد ! (اینو به خودم گفتم)

از کلیه دوستانی که برای برگشتن من دعا کردن و شب ها تا صبح خواب به چشمشون نیومده تشکر می کنم و بازم می گم :

من اومدم

 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1388/06/16 ساعت 9:10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

به گربه اگه رو بدیم شاخت هم می زنه !!!

حدود ساعت ۴:۳۰ صبح بود و منم تو یه خواب نازی بودم که نگو (داشتم خواب های رنگی می دیدم!) که یه دفعه صدای میو میو بلندی منو از خواب بلند کرد ، اهل خونه هم مثل من همه پريدن ، من كه گيج خواب بودم يه دور ، دور خودم چرخيدم تا بفهمم چي شده .

صدا از توي آشپذخونه مي اومد ، رفتم هيچي نديدم ، پشت يخچال پنجره آشپذخونه بود، براي اينكه باد كولر از خونه بره ما اونو يه ذره، نگاه كن فقط يه ذره باز گذاشته بوديم ، اين آقا يا خانوم گربه از لاش اومده بود تو خونه و افتاده بود پشت يخچال ، با يه مصيبتي آروم بدون اينكه صدايي بلند شه  و همسایه ها بیدار بشن ، يخچال رو كشيديم كنار تا گربه بره بيرون اون هم نامردي نكرد صاف پريد رو سرم !

يه جيغي كشيدم و دويدم تو حال ، گربه هم هي مي پريد اين ور آشپذخونه هي مي پريد اون ور آشپذخونه  ، ما هم همينجوري وايستاده بوديم ، مونده بودم چيكار كنم ، یه ذره چرخید و رفت سرش رو كرد تو ديس شام ديشب يه ذره كالباس مونده بود تهش شروع كرد اون رو خوردن ، حالا حساب كن همه ما دست به سينه وايستاديم تا گربه هه سير بشه .

در خونه رو باز كردم ، رختواب رو هم از سر راه برداشتم رفتم طرف آشپذخونه شروع كردم كيش كردن ، گربه هه يه نگاه به من مي كرد دوباره سرش رو مي كرد تو ديس بقيه غذاش رو مي خورد ، اصلا انگار نه انگار ما آدمیم!!!

خندم گرفته بود ، عجب گرفتاري شديم از دست اين گربه هه ، بالاخره غذاش رو خورد منم يه چادر دستم گرفتم و شروع كردم تو هوا چرخوندن ، گربه هه هم ترسيد و شروع كرد ورجه وورجه كردن ، اما از خونه بيرون نرفت كه نرفت .

يه فكر زد به سرم و گفتم مرگ يه بار شيون يه بار، اين شد كه بالاخره براي يه لحظه تارزان شدم و با يه پرش به سمت گربه هه چادر رو انداختم روش و بقيه ماجرا...

گربه بيچاره هي دست و پا مي زد و جيغ مي كشيد منم چادر رو بلند كردم و بردم تو حياط ، يه طرف چادر رو محكم گرفتم و چادر بازش كردم ، گربه هه هم افتاد وسط حياط ، بيچاره گيچ شده بود هي دور خودش مي چرخيد ، منم فرار كردم!!!

اومدم تو خونه و سريع در رو بستم ، بيچاره گربه هه دنبال من اومد تا پشت در ، هي پنجول به در مي كشيد و هي عجز و ناله مي كرد كه در رو باز كنيم بياد تو، انگاري بهم عادت كرده بود !

به قولی عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، هیچی نماز رو خوندیم و دوباره رختخواب رو پهن کردم و همه رفتن بخوابن، ولی امون از دست گربه هه مگه ول کرد هی پشت در سر و صدا می کرد.

خونه ما طبقه اول یه ساختمون ۵ طبقه هستش، جالبش اینجاست که تا صبح از صدای گربه نتونستیم بخوابیم ، بعدش با صدای جیغ جیغ زن ها و دخترهای آپارتمانمون نتونستیم بخوابیم ، بیچاره ها تا درب آسانسور رو باز می کردن گربه هه می پرید جلوی پاشون و بقیه ماجرا !!!

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 12:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق = موفقیت - ثروت

زني هنگام بيرون آمدن از  خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم .
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن  پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را  دعوت نکنيم؟

 دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم.

 هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!

نوشته شده توسط سعید در شنبه 1385/04/17 ساعت 5:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سوتی بارون

ساعت ۲ نصفه شب بود تازه خوابم گرفت... خوابیدم.

صبح به هر زوری که شده (تنظیم ساعت موبایل ، تلویزیون، ضبط، ساعت و...) بلند شدم و  رفتم سر کار.

سر کار که دیگه نگو ، داشتم می مردم از بی خوابی ، هر طوری که شد خودم رو نگه داشتم تا ساعت ۳ بعد از ظهر، به خودم گفتم برم تو نمازخونه چند دقیقه دراز بکشم و استراحت کنم ، آخه می گن خوابیدن آدم مومن هم ثوابه ، حالا !!!

دراز کشیدم و داشتم فکر می کردم ، نمازخانه رو با شیشه های بزرگ از راهرو اداره جدا کردن بودن و برای اینکه توش معلوم نشه پرده های کرکره ای وصل کرده بودند ، دراز کشیده بودم و فکر می کردم از گوشه پرده هم داشتم بیرون رو دید می زدم که کسی نیاد ببینه ، فکرم رفت به موبایلم و شروع کردم باهاش ور رفتن که یه دفعه در باز شد ، مثل فنر از جام پریدم ، سلام آقای رئیس!!!

آقای رئیس هم نگاهی معنا دار بهم کرد و با سرش جواب سلام منو داد بعد رفت مهری رو برداشت و شروع کرد نماز خوندن.

مونده بودم چیکار کنم اگه می رفتم ضایع می شد اگه نمی رفتم بدتر می شد ، این شد که زد به سرم تا یه فیلمی بازی کنم تا یه ذره حداقل جلوی آقای رئیسمون اینا کمتر ضایع بشم این شد که دوباره نشستم و شروع کردم به ور رفتن با موبایلم ، مثلاْ دارم  شماره می گیرم ، گوشی رو گذاشتم رو گوشم و چند لحظه ای صبر کردم بعدش شروع کردم صحبت کردن :

سلام ، حالت خوبه ، نه بابا ، از صبح سرم  داره گیج می ره ، نمی دونم تا پا می شم سر پا می خوام بخورم زمین ، هیچی یه ذره اومدم دراز بکشم تا حالم بهتر بشه...

داشتم اینها رو می گفتم که یه دفعه موبایلم با صدای بلند تو گوشم شروع کرد زنگ زدن: دوست دارم یه عالمه ، هرچی بگم بازم کمه...

منم همونجا خشک شدم - کی بود : مامان جون

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1385/04/14 ساعت 10:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به نگاه کردنش می ارزه ...
 چند تا عکس باحال از احمدی نژاد ....

ادامه مطلب رو کلیلک کن و با ما باش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید در شنبه 1385/03/27 ساعت 10:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

رسم زندگي
   اين مطلب رو حتماً بخون ....

 يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: " دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.
يك زخم فيزكي به همان بدي زخمي است كه با زبانت به دل طرفت مي زني.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."
شما عزيزان دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

" پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، جلوي من نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش."

 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1385/03/18 ساعت 1:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشقولانه با ما باش

 

از خودمون عشقولانه در وکردیم ...

 

ادامه مطلب رو کلیلک کن و با ما باش...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1385/03/03 ساعت 2:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |